چقدر دوستتان دارم و چقدر دلم می خواهد که در خدمت شما باشم تا مثل همیشه از نوشته و نظرات تک تک شما استفاده کنم
متاسفانه بخاطر مسافرت مدتی نمی توانم در کنار تان باشم . در این مدت همیشه به یادشما هستم .
به امید دیدار پرویز شترنگ
گفتا که کیست بر در ؟ : گفتم : کمین غلامت
گفتا : چه کار داری ؟ گفتم : مها ! سلامت .
گفتا که چند رانی ؟ گفتم که تا بخوانی .
گفنا که چند جوشی : گفتم که تا قیامت
مولانا
قصه ی مشترک
شب اگر سرد و سیاه است و به دل مه دارد
پشت هر پنجره قلبی نگران هست هنوز
پا اگر آبله بر داشته از راه دراز
پس هر روزنه گرمای دلی هست هنوز
من اگر تنهایم ، تو اگر تنهایی
بین راه پله و بام نردبانی است هنوز
گر چه دلها همه در سینه گرفته است بدان
شور خواندن پس این حنجره ها هست هنوز
شب اگر سرد و سیاه است و به دل مه دارد
روی بام خانه قصه ی مشترکی هست هنوز
حادثه
هرگز نترس
حادثه های بزرگ
هیچ وقت در دلهای کوچک اتفاق نمی افتد
گرداب در ژرفای دریا
گرد باد در دشت بیکران
انتظار
هر روز کودکانه به انتظار نشسته
انتظار سارقی که هیچ وقت نیامده
هرگز هم نخواهد آمد
چرا که همبازی ذهن اوست
و روزی کودکانه
زمین بازی را ترک می کنند
سوپ ،گوشت ، مرغ
دنبال کودک و سارق دیگری است
عشق پنهان
عشق را در پستوی خانه که نه
پشت پستوی خانه
آنجا هم نه
در کجای خانه نهان باید کرد
نازنین . ! ؟
..........
وقتی درختهای شهر برقی می شوند
تعجب نیست
کوهها بادی شوند
و آب سر بالا برود
ما هم ابو عطا گوش کنیم
..........
پرنده چقدر غرُ می زنی
درخت کاج مستاجر نمی پذیرد
زمستان و تابستان هم سرش نمی شود
..........
گذر عمر
انگار این جدال را پایانی نیست
پیکار بین سه عقربه
در دایره ای با ۲۴ مانع
همه ثانیه شمار را برنده می داند
عقربه ی ساعت آرام میرود . !
..........
امروز پنجاه و چهارمین بخش زندگیم بود
پایین صفحه نوشته ۱۹۴۴۰
نگران نباش زیاد قطور نشده
مگر چند برگ مانده ؟ !
پرچین خیال
اینجا قلم پیدا نمی شود
انگشتم را می تراشم
مرکب فراوان است
اگر رنگش فرق نکند
..........
گوش دختران را سوراخ می کردند
گوشواره ی چسبان نبود
حالا که گوشواره اش آمده
دماغ و لب و ناف را سوراخ می کنند !
..........
وقتی مرگ را دید ترسید
مرگ کنارش بود
روبرویش آینه
..........
بی گمان با تو سخن گفتن من
قصه ی بارانی است
قصه ی بارش ابری که ز خود می کاهد
تا سبکبار شود در سفرش
بيش از اين
در دورهاي دور مي ديدمت
سنگين مي رفتي
وزين مي گفتي
چشمانت را مي ديدم
خيره بود به تفنگ و طناب
لبانت را گريزي نبود
غنچه ي نشكفته ايي ،
سرخي اش ميل آوند رگها
سينه هايت ترسيده بود
از گلوله ، نگاه هاي حریص
موهايت از پريشاني مي گريخت
دستانت چگونه تاب مي آورد
زدودن غبارهاي نشسته بر قابهاي كهنه را
چهره هاي فرسوده ي پشت شيشه هاي ترك خورده
آنان كه با خميازه هايشان
عصابت را كوك مي كردنند
براي ترانه ي گريز از زندگي
اينك در سراشيبي راهي يكطرفه
كه انتهايش هم آغوشي طنابي است با گردن
رها شده مي روي
هنوز مردم از پشت قابهاي كهنه خميازه مي كشند
هيچكس نميداند دختري كه رفت
هرگز در آينه نگاه نكرد
نديد چشمانش را
غنچه ي لبانش را
لرزش پستانهايش را
تمناي دستانش را
عطر گيسوانش را
رفت شايد در قابي جاودانه شود
اگر يافتمش
آينه ايي مقابلش مي گذارم
فانوسي در اوج
بالا بلند ، مي گفتي كنج در آستين دارم
خوشه چين خرمن ديگران نيستم
باور كردم ، خرمن خود را درو نكردي
گنج در آستين نهفته ات را ديدم
رنج ساليان درازت بود
هنوز هم بر گرده داري
بالا بلند ، هنوز نگاهت بالا ست
بالاتر از اوج هم در آستين داري
بالا بلند ديدم روي خرمنهاي سوخته تخم اميد كاشتي
فانوسي شدي به مراقبه نشستي
امروز زمزمه اي مي آيد
از دور دست دور
همه يار دبستاني من مي خوانند
بالا بلند دستم را بگير
بگذاز با تو بيايم
شايد من هم فانوسي باشم
فانوسها بايد روشن بمانند
برای خسرو
نمي دونم چرا آدما ميگن دلمون گرفته ، مثل امروز خودم واقعا احساس دل گرفتگي مي كنم . كاش دل آدما مثل اتاق پنجره داشت مي شد اونا باز كرد و هواي تازه را فرستاد تو . از پنجره ي باز مي شه بيرون را نگاه كرد ، پرواز پرنده ها را ديد .راستي پرنده ها هم دلشون مي گيره ؟ نمي دانم ، شايد روزي كه صيادي جفتشونا مي زنه ، يا يه كودك بازيگوش ميره تخم اونا را ورميداره يا يه كلاغ ناقلا بچه ي كوچك اونا را مي بره . دل اونا هم مي گيره اون وقت پر ميكشند تو آسمون بالا و بالاتر . اونا هر چي بالا ميرن نا ملايمات را كوچيكتر مي بينند . ولي بعضي از آدما وقتي ناملايمتي به اونا مي رسه بهش مي چسبند و زمين گير ميشن ، انقدر كه خودشون مي شن غم و در اون غرق ميشن . آره اينه فرق بعضي از آدما و پرنده ها . آدمي كه چسبيد به غم وغصه ميره تو پيله ي ياس و نا اميدي ياس هم شروع مي كنه به جويدن طناب زندگيش ، زندگي را رها مي كنه و شروع مي كنه به روزمره گي چون با ياس و نا اميدي آميخته حالا از هرچي بوي غم بده خوشش مياد با غم و غصه حال ميكنه . موسيقي اون خزن و اندوه مي شه . فيلمي را دوست داره كه پايانش شكست باشه . كتاب و شعرش غمنامه ميشه آينده را سياه مي بينه و پشت به زندگي رو به مرگ مي شينه .
چقدر خوبه كه مثل پرندها باشيم پرواز كنيم تا دور دستهاي دور تا اوج آسمانها
جوهر سياه خون برگهاي سفيد است
جان پر شوري كه راه خود را مي جويد
قلم اما ارتباطي ست بين من اين صفحه
خشابي كه پر مي شود از مركبدان ذهن
ماشه اش بدست انديشه هايمان
چكاندن آن در اين شب تيره
شليك واژه ي اميد است از خامش قلم
بر سينه ي غول ياس
.
قفس
من در چشمان پرنده هنگام مرگ پرواز را ديدم
در قلب شكافته ، رويش غنچه ي گل
اجاق خاموش معنای افق
آسمان با آغوشي باز پرنده را مي خواند
هنگامي كه چشمان هرزه ی صياد
از پشت مگسك سينه ي عقاب را نشانه رفته
ميان ماندن و رفتن
قفسي ست ،تنگ مايه ي زيستن
اوجش بلنداي دستان گربه
پرنده پريد
از لوله ي تفنگ صاعقه اي خزيد
قفس تطهير شد
آغوش افق سرخ
انگشت صياد بيهودگي را تكرار مي كرد
شب
دلم گرفته است و من اسير شب نمي شوم
اسير اين گذرگه پر از ستم نمي شوم
به چشم خسته ام نگر به انتظار مانده است
به انتظار صبحدمي كه از سفر نمي رسد
هزار سخن نهفته ام ميان سينه پر ز درد
بيا كه قفل سينه ام به دست صبح وا شود
نه همدمي نه همرهي در اين سراي بي كسي
بيا كه راه صبحدم جدا ز هم نمي شود
اگر كه چهره ها گرفته است غبار غم به بر
دم سپيده چون مسيح غبار ياس مي برد
یاد
ساعت ده و پانزده دقيقه
كلام معصومانه ات
هنگام معناي حقارت
چاشني باروت نهفته ي سينه ام شد
صاعقه اي به دنبالش باراني
براي زدودن اوهام پوسيده ي درختي به ظاهر ايستاده
اما تهي از هجوم موريانه
دوباره نگاهت كردم
ايستاده بودي بر بلنداي صخره
ستبر و آرام
گيسوانت بازيچه ي طوفان
خم شده بودم به مرز شكستن
دستان مهربانت حايلم
گرماي وجودم دريوزگي آن لحظه ی لبهايم بود
از كندوي گرم دستانت
امروز ايستاده ام بر بلنداي همان صخره
گذرگاه باد هاي مست و سركش
به انتظارم انتظار رنگين كماني
بر گرفته از احساس من و تو
تحکم کلامت
برخواسته از جمجمه ای است
مرکز آی سی های محاسباتیت
هنگام شلیک از انگشت سبابه
و حکم به رفتن
در آشیان پرندگان تازه مسکن گزیده
آنانکه فارغ از تفکر تو
با قلبهای گرم
مشغول ترمیم آشیان
کلامت انفجاری بود
در قلب پرنده ی سفید
ترکشهای آن
اثابتی بر پیکرت
که در استتار پرهای رنگین
اینک مقابلم کرکسی ایستاده
به انتظار فرو ریختن آشیان
برای تغذیه ی شوم
آشیان به پاست
پرندگان مجروح
کرکس به انتظار
گذر عمر
روزها در پی هم می آیند
ماه ها پشت سر هم سپری ، سال را می سازند
من دلم می خواهد به بلندای افق پر بکشم
بنویسم آنجا ، عمرمان کوتاه است
مقصد ما چقدر نزدیک است
با دلی سرد ، نفس بگرفته ، راه هم دشوار است
کودکان دیروز ، پدرانند امروز
در غروب فردا ، پدران خفته به خاک
سفره ی خاک به روی من و تو گسترده است
من و تو غافل و سرگشته دوانیم و غروب
باز هم می گویم ، چقدر زود گذشت
من دلم می خواهد ، صبح فردا که غروبش نزدیک
من و تو فارغ از اندوه زمان
دست در دست بگوییم باهم
که چقدر خوب گذشت
کامیابی
بار گرانی است بر ذهنم
بار اندوه سالیان دراز
تجمع ناکامیهای بجا مانده
چرا که کامیابی پرنده ای است
آشیانش خارج از ذهن
نا کامی امّا مرغ پرکنده ای است
می ماند و با فضولات آشیان می کاهد
بار گران تن دلچسب
هنگامی در آشیان زمینش بگذاری
با اسقبال دستان گرم
برای زودن غبار روزانه
آرامش بستری است با نفسهای گرم
شعله ی پر فروغ اجاق زندگی
ذهن خسته
دستهایی است یاد آور شاخه های بریده
دمی که سردی اتاق را در سینه حبس
باز دمش شعله ی اجاق زندگی را خاموش
ای کاش پرنده ی مسکن گزیده پر و بال می گرفت
دستان مهربان در انتظار
هر روز خسته در آشیان گرم
به انتظار اجاق روشن
دمهای آتشین ، قصه های دلنشین
با تو سخن می گویم
ایکه جاودانگی را در قلبی گرم
پردازش می کنی
نامت بر بلندای اوج
فانوسی است
ایستاده ای
در مقابل عنکبوتانی
با تارهای نامرئی
آنانکه رذیلانه
از کام تا بطین
نشخوارگر بکتاشانند
با زهرآبه ای بنام مرد سالاری
کدامین ارتباط را میسر است
بین نفرت و واژه ی عشق
در کاسه ی مغزشان
با خمیرمایه ی چسبنده و لزج
تار می بافند
وقتی طنیده شد
به انتظار می نشینند
روسپی پرورانی در این رواق
که خود روسپی آنند
با تو سخن می گویم
که تجاسر را از تو آموختم
در هفت سال نبرد بی امان
با غنچه گلان پرپرت
مام بودن را به وطن آموختی
هنوز هم جگرسوز ایستاده ای
نه در صف دوم
با من ، کنار من
برای کوچ به سرزمین شادیها
بطین « بزرگ شکم »
بکتاش « چند نفر در خدمت یک نفر »
گفتگو با نیما
نیما یک نفر در آب دارد می شود غرق
هزاران کس به ساحل سرخوش و مستند
عزیزم یک نفر در غربت یک شهر
در هو ایی پاک دارد می شود غرق
مطلب اینجاست آب نه
اکسیژن خالص
غریبانه نگاهش میدود هر سو
سرش گردان به دور گردنی خسته
دهانش باز هر دم می مکد
اما دریغ از قهر ریه با هوای پاک
نفس تنگ و عرق ریزان
تمنای هوا دارد
او هم قهر کرده
نفس بگرفته ، چشمها حلقه گشته
یک دم این اکسیژن حبس در قفس
کپسول آبی رنگ
میان پنجه های خشک رها در کام
حبس آن و بازدمی با سرفه های سخت
نیما یک نفر در آب نه
اکسیژن خالص تمنای کمک دارد
هوا دم کرده ، دیوارها ورم کرده
غریق ما میان این اتاق سرد تب کرده
دلش دنبال آن صبح است که می گفتی
طپش های خفیف قلب او دنبال آن خون است
که بر رگهای خشکش جان دهد
آنگه بگیرد خنجر و دنبال غول شب
خروس قصه بیدار است
قوقولی قو قو صبح نزدیک است
تاتوره
تاتوره گیاه نشسته بر سینه ی کویر
با ریشه های سخت و طولانی
بندیبان خود
هر دم آه می کشد
بازدمش شرجی نمناکی است
تاتوره به انتظار نشسته
انتظار باد شمال
برای آرامش لحظه ای
تا حس ایستادگی را باور کند
ایستادن در مقابل باد جنوب
تش باد جنوبیان
تازیانه ای بر گونه هایش
می اندیشد به باد شمال
با بوی گلهای حاشیه ی رودخانه
رویای گلهای روئیده در جهنم
ساقه ی نو پای تاتوره می گوید
ریشه در خاک نمی دوانم
به انتظار می نشینم
با وزش باد شمال
تن به آن میدهم
می روم و می بردم
اگر به حاشیه ی رودخانه رسیدم ، می رویم
گلهایم که شکفت
حکایت کویر ، گون ، تشنگی میگویم
بر گلبرگهایم کوچ نامه می نویسم
رهسپار کویر با باد شمال
آنگاه به انتظار می نشینم
دماوند
بارش ابر دیدگانم آغاز می شود
دو رود جاری به دهانه ی آتشفشان سینه ام
طغیان می کند
غم سینه ی آکنده از حوادث روزگار
به خروش می آید
آه نهفته ی درون آن
زندگی را فریاد می زند
من آه می کشم ، آه
از لا به لای سینه
دماوند را فریاد می زنم
سینه ی بر آمده ی یک شهر
جاری شدن میلیون ها چشمه ی جوشان
و انتظار آهی
این پست تقدیم به برادرم خسرو که پرواز و کوچم آموخت