تحکم کلامت
برخواسته از جمجمه ای است
مرکز آی سی های محاسباتیت
هنگام شلیک از انگشت سبابه
و حکم به رفتن
در آشیان پرندگان تازه مسکن گزیده
آنانکه فارغ از تفکر تو
با قلبهای گرم
مشغول ترمیم آشیان
کلامت انفجاری بود
در قلب پرنده ی سفید
ترکشهای آن
اثابتی بر پیکرت
که در استتار پرهای رنگین
اینک مقابلم کرکسی ایستاده
به انتظار فرو ریختن آشیان
برای تغذیه ی شوم
آشیان به پاست
پرندگان مجروح
کرکس به انتظار
گذر عمر
روزها در پی هم می آیند
ماه ها پشت سر هم سپری ، سال را می سازند
من دلم می خواهد به بلندای افق پر بکشم
بنویسم آنجا ، عمرمان کوتاه است
مقصد ما چقدر نزدیک است
با دلی سرد ، نفس بگرفته ، راه هم دشوار است
کودکان دیروز ، پدرانند امروز
در غروب فردا ، پدران خفته به خاک
سفره ی خاک به روی من و تو گسترده است
من و تو غافل و سرگشته دوانیم و غروب
باز هم می گویم ، چقدر زود گذشت
من دلم می خواهد ، صبح فردا که غروبش نزدیک
من و تو فارغ از اندوه زمان
دست در دست بگوییم باهم
که چقدر خوب گذشت
کامیابی
بار گرانی است بر ذهنم
بار اندوه سالیان دراز
تجمع ناکامیهای بجا مانده
چرا که کامیابی پرنده ای است
آشیانش خارج از ذهن
نا کامی امّا مرغ پرکنده ای است
می ماند و با فضولات آشیان می کاهد
بار گران تن دلچسب
هنگامی در آشیان زمینش بگذاری
با اسقبال دستان گرم
برای زودن غبار روزانه
آرامش بستری است با نفسهای گرم
شعله ی پر فروغ اجاق زندگی
ذهن خسته
دستهایی است یاد آور شاخه های بریده
دمی که سردی اتاق را در سینه حبس
باز دمش شعله ی اجاق زندگی را خاموش
ای کاش پرنده ی مسکن گزیده پر و بال می گرفت
دستان مهربان در انتظار
هر روز خسته در آشیان گرم
به انتظار اجاق روشن
دمهای آتشین ، قصه های دلنشین
با تو سخن می گویم
ایکه جاودانگی را در قلبی گرم
پردازش می کنی
نامت بر بلندای اوج
فانوسی است
ایستاده ای
در مقابل عنکبوتانی
با تارهای نامرئی
آنانکه رذیلانه
از کام تا بطین
نشخوارگر بکتاشانند
با زهرآبه ای بنام مرد سالاری
کدامین ارتباط را میسر است
بین نفرت و واژه ی عشق
در کاسه ی مغزشان
با خمیرمایه ی چسبنده و لزج
تار می بافند
وقتی طنیده شد
به انتظار می نشینند
روسپی پرورانی در این رواق
که خود روسپی آنند
با تو سخن می گویم
که تجاسر را از تو آموختم
در هفت سال نبرد بی امان
با غنچه گلان پرپرت
مام بودن را به وطن آموختی
هنوز هم جگرسوز ایستاده ای
نه در صف دوم
با من ، کنار من
برای کوچ به سرزمین شادیها
بطین « بزرگ شکم »
بکتاش « چند نفر در خدمت یک نفر »
گفتگو با نیما
نیما یک نفر در آب دارد می شود غرق
هزاران کس به ساحل سرخوش و مستند
عزیزم یک نفر در غربت یک شهر
در هو ایی پاک دارد می شود غرق
مطلب اینجاست آب نه
اکسیژن خالص
غریبانه نگاهش میدود هر سو
سرش گردان به دور گردنی خسته
دهانش باز هر دم می مکد
اما دریغ از قهر ریه با هوای پاک
نفس تنگ و عرق ریزان
تمنای هوا دارد
او هم قهر کرده
نفس بگرفته ، چشمها حلقه گشته
یک دم این اکسیژن حبس در قفس
کپسول آبی رنگ
میان پنجه های خشک رها در کام
حبس آن و بازدمی با سرفه های سخت
نیما یک نفر در آب نه
اکسیژن خالص تمنای کمک دارد
هوا دم کرده ، دیوارها ورم کرده
غریق ما میان این اتاق سرد تب کرده
دلش دنبال آن صبح است که می گفتی
طپش های خفیف قلب او دنبال آن خون است
که بر رگهای خشکش جان دهد
آنگه بگیرد خنجر و دنبال غول شب
خروس قصه بیدار است
قوقولی قو قو صبح نزدیک است
تاتوره
تاتوره گیاه نشسته بر سینه ی کویر
با ریشه های سخت و طولانی
بندیبان خود
هر دم آه می کشد
بازدمش شرجی نمناکی است
تاتوره به انتظار نشسته
انتظار باد شمال
برای آرامش لحظه ای
تا حس ایستادگی را باور کند
ایستادن در مقابل باد جنوب
تش باد جنوبیان
تازیانه ای بر گونه هایش
می اندیشد به باد شمال
با بوی گلهای حاشیه ی رودخانه
رویای گلهای روئیده در جهنم
ساقه ی نو پای تاتوره می گوید
ریشه در خاک نمی دوانم
به انتظار می نشینم
با وزش باد شمال
تن به آن میدهم
می روم و می بردم
اگر به حاشیه ی رودخانه رسیدم ، می رویم
گلهایم که شکفت
حکایت کویر ، گون ، تشنگی میگویم
بر گلبرگهایم کوچ نامه می نویسم
رهسپار کویر با باد شمال
آنگاه به انتظار می نشینم
دماوند
بارش ابر دیدگانم آغاز می شود
دو رود جاری به دهانه ی آتشفشان سینه ام
طغیان می کند
غم سینه ی آکنده از حوادث روزگار
به خروش می آید
آه نهفته ی درون آن
زندگی را فریاد می زند
من آه می کشم ، آه
از لا به لای سینه
دماوند را فریاد می زنم
سینه ی بر آمده ی یک شهر
جاری شدن میلیون ها چشمه ی جوشان
و انتظار آهی
این پست تقدیم به برادرم خسرو که پرواز و کوچم آموخت
آغوشت ماوایی است امن
هنگام استقبال
زیر ترنم باران
با گیسوانی خیس بر پیشانی
دستان گشوده و مهربانت
فرا می خواندم
برای نجوای دو قلب مهربان
که بر دندگان می فشارند
تا یگانگی را هم صدا شوند
موهای بلند بر شانه هایت
خیمه گاهی است ایمن
برای مسافر خسته از راه
که باز گشت را مقدمه جدایی می داند
شاید شیرینی شب وصال
نهفته در جدایی مسافر است
که کوچ را بر گزیده برای زندگی
شاید این شیرینی
بر خواسته از صدای شلیکی است
که این بار هم صیاد را نا امید کرد
شاید استشمام عطر گیسوانت
تنفری از بوی باروت است
امشب در آشیان امن
طعم زندگی را مزمزه می کنم
در امتداد این شب
با تکنوازی باران
زندگی را زندگی می کنم
چرا که فردا کوچ دیگری است
همراه لوله های تفنگها
در مسیر نی زار حاشیه ی رودخانه
می دانم خواهم گذشت
و باز بر می گردم
به امید آشیان گرم و ایمنت
کاروان
می خواهم بگریزم از هجوم انبوه واژه های تکراری
به اختیار بر گزینم کلماتی را که
در اوراق زندگی باقی بماند
بیانگر احساسی که همراه کاروانبان شروع
برای ادامه ی راه پیشینیان
راهی نه منتهی به سراب
این راه را بازگشتی نیست
شبها می اندیشم به رویای کودکی خود
وقتی آسمان را نظاره می کردم
ستارگان درخشانی در آسمان
افکار کودکی ام را بالا می برد
به فانوسهای چشمک پران در عمق تیرگی
همیشه هم مغلوب بودم
با اولین تابش اشعه ی خورشید
باز رهسپار حرکت شتابان کاروان
امشب می اندیشم برای انتخاب واژه گانی
که تصویر ذهنم را به نمایش بگذارم
عرضه ای از واقعیت درونم
برای ذهن کنجکاو تو
شاید از تلاقی اندیشه هایمان
راهی پدید آید
برای تخفیف آلام کاروانی که
آرام آرام واژه ی امید را فراموش
تا با یأس آمیخته از شلاق قافله سالار
زیر بار سنگین کوله بار زمین نهند
می خواهم از انبوه این کلمات
واژه ی عشق و محبت را پیوند زنم
در حاشیه ی کنار جاده
نهالی بکارم بر گورهای بازماندگان راه
به آسمان رویای کودکیم
بگویم ببار تا از نهالهای کاشته شده
درختانی برویند
زندگی جاری است ، کاروان باقی
راه هم تکرار همیشگی
هدیه ی من به رهروان
درختی است با پیوند عشق و امید
حاصل صلح و آزادی
بغض
آتشفشان سینه ام
امشب شوق فوران دارد
می خواهد دریچه ی
نهفته در گلو را بشکافد
اما این سدِ استوار را
میل شکستن نیست
و این آه را هم نه میل فروکش
جدال سختی است
در تقابل آنها
که در دیدگان خشکیده
به انتظار نشسته
انتظار باران از آه نهفته در سینه
تا آرامش را هدیه دهد
به قلبی که در چهار دیواری دندگان
حبس گردیده
میل رها شدن را
با ضربات خود تکرار می کند
برای گشودن این مجرای باریک
بیرونِ دریچه ی دیدگانم
صحنه ی زندگی بپاست
چشمان بی شماری به انتظار باران
گلهای آفتابگردان
انعکاس تابش خورشید
از روزنه های انبوه برگها
بر شبنم نشسته بر گل
انفجار نوری است
که بازتاب آن
در رنگین کمان
هدیه ی عشق است
از شاخه گلی کنار جویبار
به خورشید پرتو افشان
من هم با سیلی گونه را سرخ می کنم
از اشک چشم ژاله ای
تا با انعکاس مردمک چشمانت
آزادی را پرتاب کنم
شاید از آنهم رنگین کمانی شکل گرفت
تا آوای من هم
همراه نغمه ی طبیعت
آهنگی شود که پژواک آن
مانع خوابیدن گلها
در زمانی که صاعقه می خواهد
جنگل را به آتش کشد
می خواهم سوزنهفته بر سینه ام
از سوراخهای نی بگذرد
شاید آسمان را نوازش کند
برای بارش باران
باران اگر بارید
صاعقه فرو می کشد
خورشید می تابد
گلهای آفتابگردان
نور را منعکس می کنند
برای بیدار شدن گلها
۲ / ۲ / ۸۸
به کدامین گناه فرا خواندیم
تا پاسخگوی تو باشم
آمدنم در اختیارم نبود
حال فرا می خوانیم
برای رفتنی که در آن هم بی تاثیرم
جرمم بودنی است که در آن تجزیه می شوم
برای شدنی که حاصل بودن است
شعله ای از تلاقی این دو زبانه می کشد
بودن هیزمی است
بر شعله ی شدن تا نور را تداوم بخشد
روشنایی پیرامونم را تماشا کن
اینجا محکمه ی شماست
جرمم پرتو افشانی
برای شدن
به اختیار بر گزیدن
آنگاه رفتن
تبر
من ایستاده ام
همچون درختان
که پس از مرگ
هیچکس باور ندارد
رفتن آنها را
مگر روزی تبرداری
پایان دهد به این باور
کلمات تو تبری بود برای من
غمگین نیستم از این ضربات
چرا که دیگران
باور می کنند رفتن را
ای کاش از پیکرم
مجسمه ی کوچکی می ساختی
ایستاده نظاره گر هستی
محکوم
بیهوده گی را به انتظار نشستن
غمبارترین گذر ایام زندگی است
چرا که دو واژه ی ثقیل و وزین
اینک کنار هم قرار گرفته اند
تا رقم زنند سرنوشتی را
که می توانست این نباشد
دو کلمه ای که می تواند
در لحظه ی اعدام
محکوم را وادار به فرمان شلیک خود کند
از چشمانم کلمات نا گفته را بخوان
حکایت را برای هیچکس مگو
بگذار پرندگان بخوانند
غنچه ها شکفته شوند
برای پروانه که یک روز زنده است
سایه ها
سایه هایی عجولانه از یکدیگر می گریزند
در پشت دیوار های سست شهر
گاهی با هم نجوا می کنند
برای عبور به حریم کسانی که سایه نیستند
آنها بیهوده گی را
در چهار دیوار زندان خود تجربه می کنند
کلمات زهر آگینی می سازند
همچون تیرهای سمی
تا پرتاب کنند به سینه ی آنها که سایه نیستند
تیرها در سیاهی شب پرتاب می شوند
اگر به سینه ای نشست
پرنده ای را پرواز می دهد
۲۷/ ۲/ ۸۴
همه می میریم
گاهی زود
زمانی دیرتر
در نهایت
مرگ تن نا آشنا نیست
چه خوش است مرگ به هنگام
هرگز نخواهی رفت
مگر در آن نقطه
سیب رسیده ای که
خود از شاخه جدا می شوی
مرگ را سخت ندانیم
برای بیشتر بودن
مرگ خود زندگیست
با مرگ سخن بگو ، نهراس
روزی مقابل تو می ایستد
اگر ساخته بودی به بهای ویرانی
نیشخندزنان زمینت می زند
اگر کاسته بودی از خود
با تو می رقصد و میرقصد
دشواری مرگ را از تو می گیرد
آنگاه سبک ،نرم با پروازی آرام
از رنگ قرمز یه طیف سبز
در راه بخاری از مه بنفش
در رنگین کمانی که از تو شکل گرفته
از مرگ نهراسیم
تقدیم به پرنده ی از قفس گریخته ناصر شایگان و یاد آخرین کلامش
نرود اشک به چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد .
تولد
نقطه ی آغاز زندگی
صبحدمی است
که نرم نرمک همچون خورشید
خاوران از پشت کوه
گرم و گلگون شروع می شود
با هاله ای سرخ پیرامون خود
که میل بالندگی را در شعاعی
می طراواند عطر انگیز
اوج می گیرد آهسته و آرام
کامل می شود گرد و پرتو افشان
می کاهد از سردی صبح
برای گرما بخشی روز
میل زیستن در زمین
قد کشیدن گلها
ظهر اوج سعود است
اینجا نقطه ی افول آغاز می شود
با کاهش از خود
فرود به باختران
باز هم نرم و آهسته
انتهای راه غروبی است
سرخ و گلگون
یعنی شامگاهان
لحظه ی وداع خورشید با زمین
هر دو در رنگ سرخ و نارنجی
تولد امروز پایان یافت
آنچه باقی است
گلهای سرخ است
برای حکایت قصه
در مسیر خاموش شب
با بدرقه ی آب زلال
برای رسیدن به دریا
شاید تولدی از جنسی دیگر